الهی گر یکبار گویی بنده من از عرش بگذرد خنده من
الهی روزگاری تو را می جستم خود را یافتم و اکنون که خود را می جوییم ترا می یابم
الهی گهی بخود بنگرم و گوییم از من زار تر کیست گهی به تو ننگرم و گوییم از من بزرگوار تر کیست
الهی کار آن کس کند که تواند،عطا آن کس بخشد که دارد پس بنده چه دارد و چه تواند؟
الهی چون آتش فراق داشتی، دوزخ از چه بر افراشتی الهی بیزارم از آن طاعتی که مرا به عجب وادارد و بنده ی آن معصیتم که مرا به عذر آورد
الهی گر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من
الهی چون توانستم ندانستم و چون نتوانستم دانستم
الهی همه می ترسند که فردا چه خواهد شد و عبدالله از این می ترسد که دی چه رفت
الهی اگر چه گناه من افزون است اما عفو تو از حد بیرون است
الهی هر کس بر چیز ای است و من نمی دانم برچه ام بیم ام آن است که کی دانسته شود من کیم؟
الهی فراق کوه را هامون کند ،هامون را جیحون کند، جیحون را پر خون کند، دانی که با این دل ضعیف چون کند
الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان است
در این وبلاگ درباره همه چیز سخن می گویم اگر با نظراتتان من را در این امر مهم یاری رسانید سپاسگزارم.