برشی از کتاب شاه گوش می کند

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد. برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند. چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید.

همه دزدند حتی اگر خلافش ثابت شود؟

به نظر می‌رسد در طی چند دهه اخیر تغیر نگرشی قابل تامل نسبت به سلامت مدیران در کشور رخ داده است. در سال‌های نخست بعد از انقلاب نگرش مردم چنین بود "همه سالم اند، حتی اگر خلاف آن ثابت شود." در آن دوران خوش‌بینی به مسئولان و دست‌اندارکاران به گونه‌ای بود که حتی اگر سخن یا خبری از انحراف و رفتار خارج از قانون و شمول کسی منشتر می‌شد، گروه قابل توجهی از مردم به دیده شک بدان نگاه می‌کردند و احتمال می‌دادند آن خبر غلط باشد.

طی سال‌های بعد این نگرش کمی تغییر پیدا کرد و به "همه سالم‌اند، مگر اینکه خلاف‌اش ثابت شود" تبدیل شد. افشای خطاها، تخلفات و رانت‌ها و دزدی‌ها به مرور اضافه شد. اگر چه با عنوانی تحت عنوان "نباید به دست دشمن بهانه داد"، "در این برهه حساس باید مراقب بود"، مردم را نباید ناامید کرد" و مانند آن سعی می‌شد این اقدامات خلاف قانون را خفیف جلوه دهند اما همین اخبار کار خود را کرده بود.

در مرحله سوم به ویژه با گسترش ابزارهای ارتباطاتی، اطلاعات در دسترس مردم در خصوص دزدی‌ها و اختلاس‌ها (فارغ از درست یا غلط بودن آن اطلاعات) بسیار زیاد شد. در این دوران دادگاه‌های مختلفی نیز تشکیل و افرادی به واسطه تخلفات مالی مجازات شدند. اما فراوانی این اطلاعات و شایعات از یک سو و عدم پاسخگویی شفاف و کامل به جامعه از سوی دیگر، باعث شد که نگرش جدید شکل گیرد: "همه دزدند مگر اینکه خلاف‌اش ثابت شود".

اما اکنون با توجه به نظرات مخاطبان ظاهرا این نگرش نیز تغییر کرده است. به عنوان نمونه گروه قابل توجهی از معلمان، بازنشستگان تامین اجتماعی و کارگرانی که برای ما نظرات خود را فرستاده‌اند در واکنش به تعیین میزان دستمزدها ضمن انتقاد از مسئولان مرتبط با این تصمیم‌گیری‌ها مانند نمایندگان کارگری، کارفرمایی، مسئولان سازمان برنامه و بودجه، دولت و حتی مجلس، آنها را به تبانی به نفع خویش متهم می‌کنند.

با شکل‌گیری مجلس یازدهم، یک گروهی، مجلسیان قبلی را در کل به دزد و رانت‌خوار معرفی می‌کنند و گروهی دیگر از رئیس مجلس یازدهم گرفته تا تعدادی از نمایندگان را به فساد مالی متهم می‌کنند.

با تشکیل دادگاه طبری، گروهی از مخاطبان از رئیس سابق قوه قضائیه گرفته تا کلیت دستگاه قضا را به فساد متهم می‌کنند.

با تشکیل پرونده برای قاضی روحانی متهم به همکاری با طبری، ادعاهایی که روحانیون از سلامت رفتار اقتصادی برخوردار نیستند، شکل گرفته است.

در خصوص دادگاه مرتبط با متهمان خودروسازی، و یا وضعیت قیمت خودرو، تقریبا کمتر نظری را می‌توان یافت که سرتاپای این شرکت‌های خودروسازی و مسئولان کشوری در هر سه قوه را شریک این افراد عنوان نکنند.

با دستور قضایی برای تخریب ویلای شبنم نعمت‌زاده، اظهارت در خصوص اینکه مالکان سایر ویلاهای آن منطقه نیز دزد هستند و رشوه‌گیر، بسیار زیاد است.

امروز برای گروه معناداری از مردمی که – دست کم برای ما نظراتشان را ارسال می‌کنند- نگرش جدید شکل گرفته است با این مضمون "همه دزدند حتی اگر خلاف‌اش ثابت شود."

امروز فقط کافی است شایعه‌ای در خصوص یک فرد یا سازمان شکل بگیرد، اینکه در نهایت امر واقعیت آن شایعه یا ادعا چیست، شاید برای گروهی از مردم مهم باشد اما برای بخش دیگر، همین شایعه و خبر کافی است که باور کنند او دزد است حتی اگر خلاف‌اش ثابت شود.

وقتی همه دزدند...

شهري بود که همۀ اهالی آن دزد بودند. شب‌ها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد، براي دستبرد زدن به خانۀ یک همسایه و حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت: به خانۀ خودش که آنرا هم دزد زده بود!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگري می‌دزدید و او هم متقابلا از دیگري.

خرید و فروش هم به همین منوال صورت می‌گرفت؛ همه سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند.

دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق حساب بیشتري از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی‌شان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزي از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپري می‌شد.

روزي، تازه واردی گذرش به شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب کرد.

شبها به جاي اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه‌ها راه بیفتد براي دزدي، شامش را که می‌خورد، شروع می‌کرد به خواندن کتاب.

دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند.

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این «تازه واردِ غیرمتعارف» توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود.

هر شب که در خانه می‌ماند، معنایش این بود که خانواده‌اي سر بی‌شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزي براي خوردن ندارد.

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی براي گفتن می‌توانست داشته باشد!؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدي نمی‌زد.

او اهل پذیرفتن وضعیت موجود نبود. می‌رفت روي پل شهر می‌ایستاد و به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد، کتاب می‌خواند و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه‌اش مورد دستبرد قرار گرفته.

در کمتر از یک هفته، مرد غیرمنطقی دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزي براي خوردن نداشت و خانه‌اش هم که لخت شده بود.

ولی مشکل این نبود. مشکل چیز دیگري بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانۀ دیگري، وقتی صبح به خانۀ خودش وارد می‌شد، می‌دید اموالش دست نخورده.

همان خانه‌اي که مرد غیرمنطقی باید قاعدتا به آن دستبرد می‌زد اما نزده بود (به نقل از کتابِ شاه گوش می‌کند)

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آن‌هایی که برخی شب‌ها خانه‌هایشان را دزد نزده بود وضعشان کمی بهتر شد و مانند مرد درستکار این عادت را پیشه کردند که شب‌ها پس از صرف شام، بروند روي پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند و حرف بزنند.

به تدریج تعداد افرادی که شب‌ها روی پل جمع می‌شدند، بیشتر و بیشتر شد. شب‌ها چراغ می‌آورند و شروع می‌کردند به کتاب خواندن و گفتگو کردن.

کتاب در مورد تاریخ و سیاست. گفتگو راجع به تمدن و فرهنگ.

کم کم کتاب خوانی و گفتگوهای شبانه جزو فرهنگ آن شهر شد و نشانه فرهیختگی. کم کم دزدی زشت‌تر و سخت‌تر شد. قانون و پلیس شکل گرفت. مردم آموختند که با دزدی نکردن هم می‌شود زندگی کرد و زنده ماند.

رجال ما همه دزدند و دزد بد نام است...

هزار بار مرا، مرگ به از این سختی است

برای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی است!

گذشت عمر به جان کندن، ای خدا مردم!

ز دست این همه جان کندن، این چه جان سختی است؟

رسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردم

برون نشد دگر، این منتهای بدبختی است!

رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است

که دزد گردنه، بدنام دزد پاتختی است

رجال صالح ما، این رجال خنثی‌اند!

که از رجال دگر، امتیازشان لختی است

زنان کشور ما زنده‌اند و در کفنند

که این اصول سیه‌بختی، از سیه‌رختی است!

بمیر «عشقی » ار آسایش آرزو داری

که هر که مرد، شد آسوده، زنده در سختی است

این جماعت همه گرگند....

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم

دست و دل بسته از اینده خود میگذرم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم

زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

شاید سر آخر ِ پاییز توافق کردیم

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را. را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نانجیبان همه مبادا هستند که تو را

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شکم دارم

از این هم به دعاهای پدر شک دارم

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست.

و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

همه شهر مهیاست مبادا که تو را

آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را

پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را

مرد بد نام زیاد. مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را

نانجیبان همه مبادا که تو را

تو نباشی ... تو نباشی ... تو نباشی

... تو نباشی ... تو نباشی

اوفوا بالعقود

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعَامِ إِلَّا مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ ﴿۱﴾

اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد به قراردادها[ى خود] وفا كنيد براى شما [گوشت] چارپايان حلال گرديده جز آنچه [حكمش] بر شما خوانده مى ‏شود در حالى كه نبايد شكار را در حال احرام حلال بشمريد خدا هر چه بخواهد فرمان مى‏ دهد (۱)

ولی هستند کسانی که دم از دیانت و تقوا می زنند پیشواز موبایلشان آیات قرآن و زیارت و صلوات خاصه است ولی به هیچ یک از عهد خود پایبند نیستند. در پی دریدن مردم هستند و از هیچ کس هم هیچ ترسی ندارند اینها پست فطرت ترین افرادند....

داستان زندگی

وقتی به زندگی خودت گذشتت و الانت نگاه می کنی اینقدر سرگذشت تلخی داری اینقدر آدم عوضی به تورت خوردند که قابل شمارش نیست

یک وقتایی آدم از پدر و مادر خودش هم ضربه میخوره

ولی تقدیر باهاش خوب تا نمی کنه....

شاید برای شما هم اتفاق بیفتند...

حدودا دو سال قبل من خودرویی خریداری کردم و شخص معامله کننده را می شناختم و بنا به اصرار پدرم در زدن سند به نام خود تعلل کردم. حال که ماشین را فروختم شخصی که مورد اعتماد ما بوده و حتی او را می شناختیم در زدن سند تعلل می کند و گمان می کنم تمایل به باج خواهی دارد.در این باب اما چند تجربه شخصی را بیان می کنم:

۱_«هرگز اعتماد نکنید» این جمله را جدی بگیرید.اعتماد خطرناک است حتی به نزدیکترین افراد. در اینجا در واقع من به شخص فروشنده اعتماد نکردم به پدرم و صحبت او اعتماد کردم.

۲_در این سالها کلمات ما را بازی داده اند.واژه ای به نام احترام جای تامل دارد که دوباره مورد بررسی قرار گیرد. به بهانه احترام نباید استقلال خود فکر خود و رای خود را بی اثر بگذاریم.

۳_متاسفانه در اغلب موارد ما چوب اشتباهات پدرها و مادرها یمان را میخوریم علی رغم کمک و پختگی شأن و نجات دادن ما در بعضی مواقع آنها آسیب های بزرگی به ما می زنند چه آسیب های کودکی و چه آسیب های دیگر.

۴_برخی مسائل زمان حاضر و اندیشه های دوران کنونی مسائلی هستند که دهه های گذشته از درک آن عاجزند بنابراین به خودمان بهتر است اعتماد کنیم.....

به من بگو نگو نمی گویم...

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم

، که من نمی توانم نفهمم من می فهمم!!

« دکتر علی شریعتی »

بزرگترین هنر من هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!

« دکترعلی شریعتی »