نظریه های روانشناسی شخصیت

ند تئوری مختلف برای تعیین جنبه ‌های مختلف شخصیت پدید آمده اند. برخی از تئوری ها در توضیح چگونگی رشد شخصیت تمرکز دارند، در حالی که برخی دیگر به درک تفاوت های فردی در شخصیت می پردازند. شخصیت معمولاً از روی ویژگی هایش توصیف می شود. تئوری های مربوط به ویژگی های شخصیتی بر این باورند که شخصیت از تعدادی از خصوصیات و ویژگی های گسترده و مختلف تشکیل شده است. طی سال ها تئوری های مختلفی ارائه شده است تا دقیقا مشخص شود که کدام ویژگی ها به عنوان مؤلفه های اصلی شخصیت شناخته می شوند و نیز تعداد کل ویژگی های شخصیتی چقدر است. روانشناس Gordon Allport از نخستین کسانی بود که شخصیت را از نظر ویژگی های فردی توصیف کرد. طبق دیدگاه شخصیش، او گفت که انواع مختلفی از صفات وجود دارند. صفات مشترک مواردی هستند که در بسیاری از افراد در یک فرهنگ خاص مشترک اند. صفات اصلی آن هایی هستند که شخصیت یک فرد را تشکیل می دهند.

انواع اختلالهای شخصیت

در حالی که هیچ تعریف توافق شده ای از شخصیت وجود ندارد، اغلب به عنوان چیزی تصور می شود که از درون فرد ناشی می شود و در طول زندگی نسبتاً ثابت می ماند. این شامل تمام افکار، الگو های رفتاری و نگرش های اجتماعی است که بر نحوه مشاهده ما و آنچه در مورد دیگران و دنیای اطرافمان باور داریم تأثیر می گذارد. درک شخصیت به روانشناسان اجازه می دهد پیش بینی کنند که چگونه افراد به موقعیت های خاص و انواع چیز هایی که برایشان ارجح و ارزشمند است، پاسخ می دهند . برای درک اینکه محققان روانشناسی چگونه شخصیت را مطالعه می کنند، مهم است که با یادگیری بیشتر در مورد برخی از مهمترین نظریه های شخصیت، شروع کنیم

شخصیت چیست؟

شخصیت دقیقاً چیست؟ شخصیت شناسی یعنی چه؟ چگونه درک شخصیتتان به شما کمک می کند تا بینش بیشتری نسبت به سلامت عاطفی خود کسب کنید؟ شخصیت چیزی است که اغلب مردم آن را توصیف می کنند، اما بسیاری از آن ها دقیقاً نمی دانند که مطالعه علمی شخصیت چیست. این شخصیت منحصر به فرد شماست که شما را به شخصی تبدیل می کند که الان هستید و بر همه چیز از روابط تان گرفته تا روشی که زندگی می کنید تأثیر می گذارد. روانشناسی شخصیت یکی از بزرگترین و محبوب ترین شاخه های روانشناسی است.

ما خیلی زود عادت می کنیم

ادت کردن یکی از ویژگی‌های انکارناپذیر ما انسان‌هاست. ما به همه چیز عادت می‌کنیم: به چیزهای خوبی که به دست می‌آوریم؛ به اتفاق‌های بدی که می‌افتد؛ به آن‌چه از دست می‌دهیم؛ و در یک کلام، به هر تغییری که در زندگی‌مان روی می‌دهد. فکر می‌کنیم که ورود به دانشگاه، باید چهار سال شادی و خوشحالی به همراه داشته باشد. اما پس از چند هفته، همه چیز به حالت عادی بازمی‌گردد و آنچه می‌ماند تلاش، دردسر، استرس و دغدغه‌ی امتحانات است. فکر می‌کنیم خرید ماشین جدید باید ما‌ه‌ها ما را خوشحال کند. اما پس از چند روز و حداکثر چند هفته، هیچ احساس خاصی نسبت به ماشین جدید نداریم و دوباره زندگی روند عادی خود را پیدا می‌کند. فکر می‌کنیم که ارتقاء مقام، می‌تواند حس ما را به محیط کارمان بهتر کند و سطح شادمانی‌مان را افزایش دهد، اما پس از چند ماه، دوباره همان احساس قبلی به سراغ‌مان می‌آید و همه چیز مثل گذشته می‌شود. عادت کردن، خیلی وقت‌ها برای ما مفید است. مثل زمانی که به گم ‌شدن پول‌مان، به ورشکستگی، به از دست دادن شریک عاطفی یا به بیماری‌مان عادت می‌کنیم. اما مشکل این‌جاست که عادت کردن به اتفاق‌های خوب، لذت آن‌ها را کم می‌کند و از فرصت‌های شاد بودن ما می‌کاهد.