قیصر
اول منو بزن بعد برو... واسه پهلوون خواريه فرمون! نيگام نكن يه پوست و استخون شدم... يه وقتي توي هر زورخونهاي ميرفتم برام زنگ ميزدن، آجر رو از ديوار ميكشيدم بيرون... اماحالا چي؟
اول منو بزن بعد برو... واسه پهلوون خواريه فرمون! نيگام نكن يه پوست و استخون شدم... يه وقتي توي هر زورخونهاي ميرفتم برام زنگ ميزدن، آجر رو از ديوار ميكشيدم بيرون... اماحالا چي؟
هر که گردد پاک طينت محرم دلها شود
هر که در خون صاف گردد قابل مينا شود
از دهان گل شنيدم بر سر بازار گفت
هر که با ناکس نشيند عاقبت رسوا شود
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي
صبر کن گوهر شناس قابلي پيدا شود
اين زبان را چون کليدي دان در گنج سخن
پسته بي مغز چون لب واکند رسوا شود
تخم در هر شوره زاري کاشتن بي حاصلي است
صبر کن تا يک زمين قابلي پيدا شود
آسياب رزق ما در گردش است اي مدعي
با دو صد خون جگر يک لقمه نان پيدا شود
کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همی گوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست
بنگرید این صاحب آواز کیست؟
در من اینسان خودنمایی میکند
ادعای آشنایی میکند
کیست این گویا و شنوا در تنم؟
باورم یا رب نیاید کاین منم!
متصلتر با همه دوری به من
از نگه با چشم و از لب با سخن!
پُر کن ز آب توبه سوز حیاتت پیاله ام ساقی
بِکُش عقلم،
چه حاصل گر سلیمان تخت دارم، باد بر دست، چیره بر خورشید
مرا گر نوح عمری باشدم
فرجام خاک است
پُرکن ز اشک دختر تاکت پیاله ام ساقی
بِکُش مهرم،
چه حاصل گر رُباید دل زِ من، ایمان زِ من، مَه چهره ای
مرا گر دختر دریا عروسی باشد
و بر بام افلاک بستری
آغوش خاک است
پُرکن پیاله ام ساقی، بده آن زَهر مینا را، زبان بند خرد را
بِکُش علمم،
که من عالم به مرگ خویش می باشم
رهایم کن، رهایم کن، که من رنجور درد دانش خویشم
این واژه بسته به عقاید کسی که آن را تعریف میکند، میتواند معانی مختلفی داشته باشد. ابراهیم مزلو تعبیر جالبی از این واژه داشت که امروزه آن را بهعنوان تعریف خودشکوفایی پذیرفتهایم. بهعقیده این روانشناس انسانگرا «خودشکوفایی یعنی تبدیلشدن به فردی که میتوانیم به آن تبدیل شویم»، یعنی زمانی که تمام توانمندیهای فکری و اجتماعی بشر با انگیزه درونی خودش محقق میشوند و شاید در مقابل پاداشهای بیرونی مثل پول، موقعیت یا قدرت دریافت کند.
در تعریف این واژه پای توانمندیهای فردی وسط است پس برای افراد مختلف، حتی برای اعضای یک خانواده، به شکلهای متفاوت و منحصربهفرد ظاهر میشود. بخش اصلی نظریه خودشکوفایی مزلو همین تمرکز بر انگیزهها و توانمندیهای فردی است.
سلام
من واقعا توانشو ندارم فردا شنبه و اول هفته باشه و ساعت ۶ صبح بیدار باشم
واقعا کار سختی هست.....
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود