رهایم کن...
پُر کن ز آب توبه سوز حیاتت پیاله ام ساقی
بِکُش عقلم،
چه حاصل گر سلیمان تخت دارم، باد بر دست، چیره بر خورشید
مرا گر نوح عمری باشدم
فرجام خاک است
پُرکن ز اشک دختر تاکت پیاله ام ساقی
بِکُش مهرم،
چه حاصل گر رُباید دل زِ من، ایمان زِ من، مَه چهره ای
مرا گر دختر دریا عروسی باشد
و بر بام افلاک بستری
آغوش خاک است
پُرکن پیاله ام ساقی، بده آن زَهر مینا را، زبان بند خرد را
بِکُش علمم،
که من عالم به مرگ خویش می باشم
رهایم کن، رهایم کن، که من رنجور درد دانش خویشم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 17:5 توسط امیر محمد قربانی
|
در این وبلاگ درباره همه چیز سخن می گویم اگر با نظراتتان من را در این امر مهم یاری رسانید سپاسگزارم.