برشی از کتاب شاه گوش می کند
شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد. برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند. چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 22:25 توسط امیر محمد قربانی
|
در این وبلاگ درباره همه چیز سخن می گویم اگر با نظراتتان من را در این امر مهم یاری رسانید سپاسگزارم.